اسكندر بيگ تركمان
21
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كه خاقان سليمان شأن بجهة تأديب شيخ شاه [ 16 ] بجانب شيروان نهضت فرمودند و بيست و دو سال از واقعهء شهادت سلطان حيدر گذشته بود آن نعش مطهر را از آن مكان بيرون آورده بدار الارشاد اردبيل نقل نموده در جنب مراقد متبركهء اجداد بزرگوار دفن نمودند و اينواقعه در شهور ثلاث و تسعين و ثمان مائة روى داد رحمة الله عليه و على جميع المؤمنين و المجاهدين فى سبيل الرشاد و از آن سرو بوستان فتوت بقول مؤلف حبيب السير و تاريخ جهان آرا سه شاهزادهء نيك اختر از بطن مهد عليا صبيهء حسن پادشاه در وجود آمدهاند كه هر يك نهالى بود از گلزار ولايت دميده و كوكبى از آسمان خلافت درخشيده : سلطان على ميرزا كه بين الجمهور بسلطان على پادشاه اشتهار دارد ، اسمعيل ميرزا و سيد ابراهيم ميرزا . القصه سلطان بيچى اغلى بعد از مشاهدهء پيكر فتح و ظفر به تبريز معاودت نمود و سلطان يعقوب توهمى كه از خروج و ظهور سلطان حيدر داشت زايل گرديد . ذكر احوال سعادت منوال سلطانعلى پادشاه ابن سلطان حيدر و شهادت آن حضرت بتقدير خالق اكبر چون صوفيان سعادت نشان اين خاندان كه كشور گشايان ممالك ارادت و اخلاصند حيات و بقاى اولاد عالى نژاد آن سلطان با دين و داد را استماع نمودند طريق ارادت را بقدوم اخلاص پيموده روز بروز بمساعدت بخت فيروز در خطهء اردبيل جمع شده با حضرت سلطانعلى پادشاه كه بحسب سن و سال شايسته سرير سلطنت و ارشاد شده بود اظهار عقيدت و تجديد بيعت مينمودند و اسباب حرب و لشكركشى آماده ميساختند ارباب غمز و سعايت سلطان يعقوب را خبر دادند كه فرزند ارجمند سلطان حيدر بر مسند قايم مقامى پدر سعادت ثمر تمكن دارد و عنقريب لواى دولتش ارتفاع عظيم خواهد يافت . سلطان يعقوب از ديدن مسلك حق مراتب و خويشى و آزرم همشيرهء معظمهاش حليمه بيگم كه والدهء محترمهء شاهزادگان عالى منزلت و موسوم بعلمشاه بيگم بود محجوب گشته يكى از امراء صاحب شكوه را با گروه انبوه تراكمه باردبيل فرستاد كه آن درارى بحر كامكاريرا بدست آورده بقلعهء اصطخر فارس بزده بمنصور بيك پرناك حاكم آن ديار سپارند كه در آن قلعه روزگار گذرانيده من بعد دست ارباب ارادت و طبقهء عليهء صوفيه بفتراك دولت ايشان نرسد و از اين معنى غافل افتادند كه اراده و تقدير خالق ما فوق تدبير و قدرت خلايق است و مخزونات عالم غيب بحيز ظهور ميآيد قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذّل من تشاء بارى سبحانه و تعالى مملكت بهر كس خواهد ميدهد و الحق اينعمل از سلطان يعقوب بسيار ناپسند افتاده خالى بر رخسار دولت او گرديد . القصه چون آن طايفه باردبيل رسيدند سلطانعلى پادشاه صلاح وقت در آن ديد كه چند گاه پاى در دامن سلامت كشيده با زمانه سازگار گردد ، لاجرم توكل بر خالق جزء و كل كرده بهمراهى آن گروه انبوه با والدهء محترمه و برادران گرامى روى توجه بجانب اصطخر آورد و صديق آسا در زندان پروحشت آرام گرفته بجفا و محنت روزگار سازگار آمدند . شعر مرد بزندان شرف آرد بدست * يوسف از آنروى بزندان نشست اين واقعه در شهور سنهء ست و تسعين و ثمان مائة روى داد مجملا خاك آن قلعه مدتى از